تبليغاتX
و چشمهای واژگون ... -

جسد هنوز گرم بود، که گروهبان "مونتانا"، گزارش تلفنی یک قتل معمولی را به اطلاع بازرس می رساند .

"سیندی" که از صدای کوبیده شدن گوشی به روی تلفن و تکان ناشی از بلند شدن بازرس از روی تخت عصبی شده بود، با غرغری زیر لب ، پتو را به خود پیچید و به سمت کاغذ دیواری همرنگ با پرده ی به یک سو دسته شده ی جلوی پنجره، که با هوای غریبه ی بیرون فقط یک شیشه ی بخار گرفته فاصله داشت چرخید . و از آن زاویه ی بسته، جستجویی عبث را برای کشف منظره ی مکرر و خاموش بیرون شروع کرد .
ساختمان بلند و خاکستری آن سوی خیابان، با آن پنجره ی گرد زیر شیروانی اش که همیشه با لجاجت نیمه باز بود، و تیرچراغ همین سمت خیابان ، که حالا داشت روی شبنم های شیشه، سوسوی زردش را می پاشید ، و البته چهره ی جذاب دخترک توی شیشه ، تکراری ترین مکاشفه های لحظه های کنار پنجره ی سیندی بود، که اینک از پس تاری این شیشه دیده نمی شد !
تکاپوی خزنده ی بازرس در تاریکی اتاق ، آنقدر برای سیندی بی اهمیت می نمود که او را از پرورش وسوسه ی کودکانه اش، برای کشیدن یک نقاشی بر روی بخار شیشه باز ندارد .
نشست و دستش را به سمت شیشه برد و در این مسیر کوتاه ، به خاطر آورد که ساعت یازده باید برای پروی لباس مهمانی، به خیاط خانه ی "سوزی" برود. و ازاینکه ناچار بود کنایه های غیر قابل تحمل او را در مورد کوچکی اندازه ی سینه هایش تحمل کند بر خود لرزید ، گویی که باورش بشود هنوز بالغ نشده ! و با تردید، انگشت کشیده ی دست ظریف و استخوانی و جوانش را روی پوست عرق کرده و سرد ساعت های اول بعد از نیمه شب یک شب کش دار کشید و در همان ابتدای راه، وسوسه کودکانه اش را به دایره ای توپر، که روزنه ای به جهان تکراری و اینبار خیسش باز می کرد، تغییر داد .بیگاهی نیمه شب هنوز بی کسی خیابان را به رخ می کشید، و بریده ی سیاه بی ستاره ی آسمان ،از بین ساختمانهای دو سمت، به سختی انعکاس خودش را در خیسی خیابان می دید .
زمین شهر سنگین تر از همیشه ، زیر فشار سرمای روی سینه اش نفس می کشید . و بخار نامطبوع نفسهایش از دریچه های فاضلاب بیرون میزد .  و حالا چشمهای خاکستری سیندی ، که همیشه در جلوی آینه مایه ی مباهات او بود ، سرمای ماسیده بر سنگفرش خیابان را لمس می کرد.
(...)
سیندی که عادت نداشت به چیزی عمیقا فکر کند ، گوشهایش را به صدای چکیدن ثانیه های ساعت آونگ داری سپرد، که شتک هایش بر سکوت اتاق با هر قطره  برجسته تر می شد . و دقایقی نگذشت که صدای تراش خورده ی جا افتادن خشاب کلت "11-19" و نقره ای بازرس ، که آخرین نشانه ی آماده شدن او برای خروج از خانه بود ، یک بار دیگر سیندی را از غوطه خوردن در افکار ریز و درشت و غالبا دلخواهش بازداشت .
افکاری که در انبوه آنها ، ممکن بود گاهی بازرس هم میانشان باشد .
در تاریک و روشن اتاق - که در آن لحظه ی بیرنگ بیشتر به نظرش سیاه و سفید می آمد- با نگاهی خالی، که حتی خداحافظی را هم نمی شد از آن خواند ، مسیر گامهای بازرس را تا نزدیکی های در بدرقه کرد و در ادامه به سقف نگریست و خود را برای فرو رفتن در بسترش آماده کرد .
باز و بسته شدن در ورودی آپارتمان و تلاش سیندی برای پوئیدن نقطه ای گرم در آغوش بسترش ، آخرین حوادث خانه ی بازرس ، در اولین ساعات بعد از یک قتل معمولی بود.

***

در راهروی منتهی به راه پله ی بلوکی که آپارتمان نقلی بازرس در آن قرار داشت ، موش نسبتا بزرگی که در حال جویدن تکه نان ِ سوخاری خوشبویی- که مادام "کاتلی" مهربان برایش گذاشته بود- بود ، با نزدیک شدن هیولای سایه ای ، بنای جیغ کشیدن گذاشت . بعد از ثانیه هایی بلند بلند جیغ کشیدن ، گویی که اولین بار است انعکاس صدای خودش را در فضایی وسیع تر از تونل کشیهای موشها بشنود ، بعد از یک کشف بزرگ یعنی فرار نکردن موقع احساس خطر ، سکوت کرد و از روی عادت ، بینی اش را بالا گرفت و شروع به بوئیدن سایه ای که حس کرده بود کرد . نزدیک شدن کفشهای واکس خورده و مشکی بازرس که مثل دو کشتی ، دکل تنومند بازرس را به جلو می راند ، باز هم غریزه ی فرار را در حیوان تقویت می کرد . اما موش که دیگر تسلیم آن تجربه ی فرار ناپذیر شده بود ، وقتی نسیم سرد و خوشبوی گذر بازرس را - که تا مغز استخوانش راه می یافت - در لابه لای سیبیل هایش حس کرد ، بی آنکه به دور شدن گام های مزاحم و تله موشی که با ولع انتهای ران و دمش را گاز گرفته بود توجهی کند ، ادامه ی صبحانه اش را جوید ...


شهرام . ع - مقدمه ی رومان کوتاه " سوت بزن بازرس! "

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388  توسط شهرام ع  |