
اصرار میکنی که نه ! خسته نیستی !
چون خوانده ای، گرگ را در درون من
هی ترس خواب می چکد از چشمهای تو ...
هی پرت می شوی ، با سر درون من
من منتظر، مثل تمامی شعـــــــــــــرهام
آغاز یک غزل تو بیایی سراغ من .
یک حسّ ِ خیس و مسخ شدن زیر نور ماه
یک آرزو ... که باز شوی همچراغ من
امشب برای شعر شدن گـُر گرفته ای .
شب درتب ِ نگاه تو بیگاه تر شده ...
با من بگو که از شب من خسته نیستی !
گرگ از هوای توست ، گمراه تر شده
هر شب قلم میزنم از نو فــَـســـــــانه را ...
تا میرسم به قصه ی گرگی که مست شد
آنقدر، عاشقانه غزل شانـــــــــــــه کــــرد تا ...
در کوچه باغ موی تو او شب پرست شد .
این گرگ مست از که بپرســـــد نشانه را...
از جای خالی ات که پر کرده خانـــــــه را ...
تکرار میکنم تو را ، شب ، و شانه را ...
از نو قلم می زنم امشب ، فسانه را ...
باشد "عروسکم" ، تو که خسته نیستی !
عین عروسکت ، که پلک "هَم" نـزاشــــته !!
(تا تو به خواب می روی و... من بمانم و ...
گرگی که از کــرّه گی اش دُم نداشته ! )