
نمےدانم به چند تا بلای نسیه باج مےدهے؟!
هر روز صبح ، با بلازده ترین دشت ِ دیروزت ...
که آن را سخاوتمندانه مےچپانے توی دهان صندوق صدقاتے که هنوز دست ها زیر چانه...
تو فکر مےکنے ، که شاید به رفتن فکر مےکند ...
و چنان این کار را با ایمان انجام مےدهے که انگار اصلا نمےترسے ...
صندوق صدقاتے که هیچ وقت قسم نخورده اگر برود ،
از جای پایش شهر را "گاز" نگیرد ، مبادا دستت را "گاز" بگیرد!
و لحظاتے بعد ، که لحظاتیست رفته ای ...
فقط گوشه ای از پرسپکتیو یک بلواری ...
که هر چه به افق بروی نقطه تر مےشوی !
و حتے اینکه بدانے :
" تعداد جدولهای سیاه این بلوار، یکے بیشتر است"
هم ... پرسپکتیو بلوار را تغییر نمےدهد !
شهرام - سکانس های رئال .
پی نوشت :
پرسپکتیو - فاصله ی صندوق های صدقات - طول گامهات تا افق ؟!
+
نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388 توسط شهرام ع
|