
در ســـلــــسله ی ســــــــلطه ی "آهن" ها در منتــــــــــــها الیــــــــــــه نبـــــودن ها وقت نبرد بود که گـــــــــــــــم می کــــرد یک قطره اشــــــــــک را شـــــــــبح تنها هر صبح و شب به خورد خـودش می داد کین زخـــــــــــم ها نشانه ی تسجیل استاز "عشــــــــــــق" توبه کرد و نمی فهمیدبر نیـــــــزه فقط "لاشــــه "ی انجیل است دنبال اشـــــــک بود که ذهنـــــــــش رفتاز دایره ی شــــــــــرع کمی بیـــــــــرونتا یـــــــاد ِ مــــــرگ خاطـــــــره اش افتاد در گـــــــــــیر و دار خشـــــــم صلیبیــوناو منـــــــــــگ در میــــــانه ی میدان بود تا درد عاشـــــــــقی به ســـــــــــرش افتادتا در میان خاطـــــــــــــره اش گـــــــم شد آن لحظــــــــــــــه که او هم سپـــرش افتاددیــــــــــــگر شبحـــــــی مانده و یک قبرویک کشتـــــــــــزار صلیـــــــــــب وارونهبعــــــــد از هــــــــزار ســال که می غلتاندهر اشک را به بستـــــــــر یک "گونـــــه"
شهرام- برگی از دفتر و چشمهای واژگون
+
نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 21:10 توسط شهرام
|
و اما ... شبمرّ گیها ! (1)

هر دم به شمع وعده ی یک فوت می دهد در این فضا که مــزه ی تابـــــوت می دهد شمعــــی که درمیان ســــــرم دود می کند یــــــک روزنه را دود و دم انـــدود می کندیک روزنــــــه به گور من و گور دفــــترم به پس زمینــــه ی... ندیده و ناجور دفترم به پس زمینـــــه ای که مرا مــات می کند یک شمــــع را ضمیمه ی امــوات می کند یک شمــــع را که باز می مـکید شعله ایاز بــیت بــیت آخــــر و از جملــه جمله ایاز برگ برگ دفتــــــر در خــــاک خفته ایاز ســـطر سطر ساده ی شـعر نگفته ای...ای کاش شـــعله باز می گــریخت از منم...ای کاش این فضا که نمی خواست روشنم!ای کاش تک رگ جانم ،..... و شـیره ام...ای کاش ســـــرنوشت بد و تار و تیره ام...ای کاش... وای! ســاعتم از جا پریده استخورشید دور باطل و ... وقتش رسیده استهــــر صبح باز نقطه و باز ابــــتدای ســطرمسواک و شانه و... ماشین و تیغ و عطر!!!مردی درون آینـــه ام گـــــــــُر گرفته است در شعله ای که معنی تب بـــُر گرفته است گفتم بمیــــــــر شـــــعله و دیوانه تـــب نکنایـــــنقدر عمــــق فاصله ها را وجــب نکن اما تو باز مــــــــــاندی و شبــــــناکتر شدیبی اشـــــک گریـــــه کردی و تبناکتر شدیمانـــــــدی و شعر تو، دیـریست مرده استدر ســــــینه ات هفت کفن را شمرده استوقتی میان شعــــــــر تو خاموش می شد و... از ذهــــن جمله هات ، فراموش می شد و...تو سـنگ می شدی و کمی منگ می شد و...در عاشقـــــانه های تو کمـرنگ می شد و...رفتــــــی و چاک جاده کمی تنگ می شد و...در زیـــــــر گام های تو فرسنگ می شد و...شهرام - فصل شبمرّگیها !!
+
نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 0:45 توسط شهرام
|
مهم نیست که این چیه که داری می نویسی ...
مهم اینه که اگه تو اینو ننویسی ، تا ابد نوشته نخواهد شد ...
برای بیست مرداد ، روز تولدم به روز نمی شم ...
دوستان هدیه فراموش نشه ...
اینم یه غزلواره ... برای همه ی دوستام
شاید ترنس مدرن!!!
(تشکر از رهای عزیز برای این تصویر زیبا )
پنج بعد از ظهر
بعد از این حس راکد و مرموز...
تو دراین فکر، خسته ای که هنوز ...
منتظر نیستی... ولی امروز ...
کسی از حال تو نپرسیده ...
منتظر نیستی ... ولی ، انگار
روی تقویم کهنه ی دیوار ،
بین خط پاره ها که با خودکار ...
وعده ی یک قرار ِ پوسیده ! ...
منتظر نیستی ولی شاید ...
تو دگر گریه ات نمی آید ...
و اگر اشک هم نباریده ...
دل تو ذره ای نترسیده ...
منتظر نیستی ولی ..هستی ...
ساعت روی میز نه .... دستی ...
بند آن را که صبح می بستی ...
- ساعتت روی پنج بعد از ظهر-
ساعتت روی پنج ماسیده ...
شهرام - جایی دور از همه ...
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 23:23 توسط شهرام
|