تبليغاتX
و چشمهای واژگون ...

از عشق ...



به ساعتش نگاه کرد . چیزی کمتر از 15 دقیقه به قرار ملاقات باقی بود . دوباره از پنجره ی تاکسی به ادامه ی پیاده روی شتابزده برگشت . احساس خوبی داشت ،  خیلی وقت بود که گمشده ای داشت و حالا انگار پیدایش میکرد .

***
به ساعتش نگاه کرد . چیزی کمتر از 5 دقیقه به قرار ملاقات باقی بود.20 دقیقه پیش از خانه خارج شده بود . با احساسی که هر چه سعی میکرد نمی توانست صفت خوب بودن را با آن همزاد کند و شاید میتوان گفت احساس خوبی نداشت .  قبل از خروج از خانه نیم ساعت جلوی میز توالتش نشسته بود . با آرایش کامل !
- "مثل همه ی بیرون رفتنهای قبلی است !"
و این جمله را سعی کرد آنقدر باور کند که کاملا مطمئن شود حتی مادرش هم تفاوتی را در او حس نخواهد کرد !
***
تاکسی پشت چراغ قرمز ایستاده بود . به یاد گل قرمزی که در دست داشت افتاد و غفلتی که می توانست وضعیت افتضاح گل را از اینی هم که بود بدتر کند . کمی دستش را جا به جا کرد و از موقعیت مناسب گل مطمئن تر شد . سرش را به حالت تایید تکان داد ،چون راننده هنوز داشت از وضعیت گاز ،بنزین و سیاست حرف میزد .چشمش به تایمر چراغ قرمز افتاد و ساعتش را نگریست و چشمانش را بست .
سعی کرد خودش را از هر چیزی خالی نگه دارد غیر از عشق ...
***
خیلی وقت بود که به حضور پروانه های توی اتاقش عادت کرده بود . از همان روزهای اولی که نگاه های تحسین دیگران را روی زیبائیش حس کرده بود و معجونی از غرور و لذت زیبا بودن را چشیده بود و در عین حال از همان روزهایی که در خودش گاه و بی گاه حسی سرشاری از لطافت های پاک انسانی کشف کرده بود ...
آنقدر تولد پروانه ها با لحظه های گذشته ی زندگیش آمیخته بود که حتی وقتی برای اولین بار آنها را روی شیشه اتاقش دید هیچ تعجبی نکرد .  از آن روز به بعد بود که ساعت های زیادی را با پروانه ها تنها نشسته بود و از پنجره به آسمان نگاه کرده بود .
نگاه کردن به آسمان اندوهی شیرین را در او زنده نگه میداشت . گاهی اشکهای زلالش تصویر آبی آسمان را مواج و متلاطم میکرد و این همان موقعی بود که تعداد پروانه های توی اتاق آنقدر زیاد میشد که او مجبور بود پنجره اتاق را برای بیرون رفتن آنها باز کند .
اما همیشه سوالی در مورد پروانه ها برایش بی جواب می ماند . و آن سفید بودن همه ی پروانه ها بود !
داشت دیر میشد ... از روی صندلی میز توالتش بلند شد و موجی در پروانه ها انداخت ...
****

حداقل به تعداد دقیقه های یکساعت و نیم گذشته به ساعتش نگاه کرده بود و این بار بعد از پرداختن کرایه تاکسی این کار را کرد .
فکر کرد که 100 قدم تا لحظه ی دیدار فاصله دارد و از همان نقطه شروع به شمردن کرد .خاطره ی اولین باری که دختر پروانه ها را دیده بود به یادش آمد .حدود 100 قدم جلوتر از جایی که الآن قدم میگذاشت ... زمان زیادی از آن روز نگذشته بود اما چون واحد محاسبه ی گذر زمان انتظار بود ، انگار 100 ماه میگذشت از وقتی که چشمهای دختر پروانه ها را دیده بود ، والبته پرواز پروانه هارا !
و نگاه دختر پروانه ها همانقدر برایش آشنا آمده بود که پرواز پروانه های سفید اطراف او ، و آنقدر محو تماشای چشمهایش شده بود که از حضور آنهمه پروانه تعجب نکرده بود و حتی به آنها توجه هم نکرده بود! ولی از همان موقع بود که عمیقا دریافت گمشده ای را پیدا میکند .
****

حالا دیگر مسافت زیادی تا قرار نمانده بود و او گامهایش را با نیرویی آمیخته با اکراه و تردید پیش می برد .
پیش خودش فکر کرد که این قرار آخر باید باشد و هر طور بود باید به این بازی پایان میداد. بازیئی که خیلی به نظرش بیهوده می آمد و از شروع کردنش پشیمان بود .
از خانه تا محل قرار راهی نبود و او می خواست تمام مسیر را پیاده برود. توی خیابانها و کوچه ها خودش را در معرض نگاه های زیادی دیده بود ، نگاه هایی همراه با تحسین و ابراز علاقه و گاهی هم عشق ! می دانست که مورد توجه خیلی از اطرافیانش است . همیشه خودش را با پروانه های اطرافش و فکر کردن به عشاق بی نوای کوچک و بزرگ دورو برش سرگرم می کرد و زمان ملال آور تا رسیدن به مقصد را برای خودش کوتاه تر میکرد و دقیقه ای بعد از رسیدن ، همه چیز برایش فراموش شده بود و لابد رهگذر زیبای دیگری هم خاطره ی او را از ذهن عشاقش ربوده بود !
اما اینبار کمی فرق داشت . اینبار نخواسته بود فراموش کند و تمام پشیمانیش هم از همین بود .
****

وقتی به هم رسیدند ، تمام پارک پر از بالهای سفید پروانه ها بود .با اینکه زمستان بود اما هیچ نسیم سردی نمی وزید . آن دو بی توجه به همه ی پارک و همه ی پارک بی توجه به آن دو زیر ریزش نرم بالهای سفید پروانه ها ساعتی را گذرانده بودند که یکی از پروانه ها که او هم بالهای سفیدش افتاده بود و جای آن دو بال رنگی روئیده بود از فراز بلند ترین سرو پارک دید که آنها از همدیگر دور میشوند .
****

هوا تقریبا تاریک بود که به اتاقش برگشت . لباسهای گرمش را درآورده بود و روی تختش نشسته بود و از پنجره به آسمان پررنگ نگاه میکرد . نمی دانست چقدر طول میکشد که او را فراموش کند اما دیگر یقین داشت که آن بازی  بیهوده تمام خواهد شد ...
حس می کرد چیزی را گم میکند و دیگر خبری از هیچ پروانه ای در اتاقش نبود .
****
ساعتی بعد از تاریکی است و شهر خودش را برای تنها کاری که یاد گرفته یعنی پایان امروز و شروع فردا آماده میکند ...
خیابانها پر از ناله ، دود ، خنده و درد و البته چراغ شده ...

روی چمن ها و سنگفرشهای پارک هم دیگر اثری از بال های سفید پروانه ها نیست .اما هنوز یک پروانه بالای بلندترین سرو پارک نشسته و گاهی بالهای رنگی اش را باز و بسته میکند .

او تنها شاهدی است که هزاران پروانه را اطراف یک تاکسی که دور میشد دیده است !

****

شهرام .ع - گروهان چهارم شیمیایی

پ . ن :

نیستم !

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390  توسط شهرام ع  | 

ملاقاتِ ســــــــه به راست ...

- به نیایــــــش !



اینجا هفت - صد است .
با توپهای 35 میلی متری ... (که چشمشان به قلب آسمان زنگ زده باشد !)
هر صبح ، چیزی به خورشید مانده، یکی از نمازهای صبح سالهای دور را - اول وقت - قضا می کنیم ...
و با انگیزه ی بیشتری در مربای صبحانه ، به دنبال رد پای هویج میگردیم !
 و به اهتزاز پرچمش ادای احترام می کنیم ( که این روزها البته بهمنش گیر می کند! )

اینجا هفت - صد است (هرجا که زیبای خفته اش ، اشتران کوه باشد .)

..................................................................................................................................

پا نوشت ها :

- دلم برای همه چیز و همه کس تنگ شده ...
- اثری از تازگی توی نوشته هام نیست . و شعرم بی آرایه تر از قبل ، ساده ست !
- از دوستانی که فراموشم نکردن ممنونم .
- ولی ... اما :
اشکی از روی گونه ات لغزید ...
توی مرداب ِ قلب من افتاد .
عکس تو در دلم شکنج گرفت
قلب ِ مرداب از زدن افتاد !

بی گمان رفته ای  و ...  می دانم ...
پشت ِ در غیر از آه ، خاموشیست .
مثل شبهای خفته در چشمم
سرنوشت ِ نگاه خاموشیست

لحظه لحظه  خزان ِ رفتن توست
همچنان ناگهان ِ رفتن توست ...
چشمهایم به جاده ای که ... هنوز
و افق محو سایه روشن توست

رفته رفته ... غروب و خاموشی !
رفته رفته شب ِ فراموشی !
مثل مردابها لجن پوشی ...
سهم من از بهار بودن توست

اشکی از روی گونه ام لغزید ...
عکس تو در شکنج هام افتاد
تا همیشه ... بهار از دست ِ ...
سیصد و شصت و پنج هام افتاد...




شهرام . ع .

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389  توسط شهرام ع  | 

پ . ن :

چی بگم از این روزهای که هر چی بیشتر جلو میرن ، بیشتر به مقدس نبودنشون پی میبرم ؟

شاید از خیلی از دو میلیون سربازی که در حال خدمت هستن وضعم بدتر باشه ...

اما از خیلی هاشونم وضعم بهتره و برای همین شکایت نمی کنم از نبودن خیلی چیزا ...

از همه ی دوستانی که این مدت کامنت گذاشتن تشکر میکنم و معذرت می خوام برای نکشیدن حوصله ی به روز رسانی و سر زدن و پاسخ دادن و ...


ملالی نیست اما اینجا همه چیز می خشکد !

روی این لحظه های اجبارن !

چشم های خدا نمیتابد ...

هر شب ابنجا به یاد صبح شدن

برجکی ایستاده میخوابد ...


روزها میروند و مائیم و ...

تخت های همیشه آماده !

شعر مرگ است و قهوه ی باروت ...

فالمان روی پوکه افتاده !


میروم با ستاره در دژ شب

روی یک شانه سخت می میرم !

پشت دیوارهای تاریکم

باز آهنگ نور میگیرم ؟!


ناکجا آباد سفلی - گروهان پنجم - اوردونانس

ستوان سوم پیاده !

شهرام . ع

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم فروردین 1389  توسط شهرام ع  | 

من رفتم !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388  توسط شهرام ع  | 

شاید مرگ یک نویسنده روزیست که تعداد جملاتی که در طول اون روز با خودش در میون میذاره ، کمتر از تعدادی باشه که با دیگران ! ( شهرام ع !)


می گذاری دوباره گرم شوند ...
با تب دست هام ، دستانت
می گذاری...و باز می شکند
ساغر نو عروس چشمانت

گونه های تو باز شور شوند
غصه هامان که نبش گور شوند
دو شبح بی اراده آمده اند...
دو شبح بی اراده دور شوند ؟

"من" به یک خستگی سفر بکند
"تو" ازآن سادگیش برگردد
"من" به "تو" ناگزیر برگردد
"تو" به "من" عازم سفر گردد

مانده در لحظه های تکراری
"من" و "تو" تا دقیقه ی آخر
"تو" به ته مانده های "من" برسد
"من" به یک جای خالی دیگر...

می گذاری دوباره گرم شوم؟!
دست ها را به دست من بدهی...
دستهایم بهانه می خواهند
به تب دستهام تن بدهی ...

تازگیهای یک بهار از تو
خستگی های صد خزان از من
یک خیابان خیس و رام از تو
قد یک چتر آسمان از من ...

پا نوشت فراموش نشود :

معذرت خواهی کردن برای اطلاع رسانی نکردن !

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388  توسط شهرام ع  | 

وقت ِ سنگین ِ خواب ِ آبادی ...

وحشی ِ گرگ ها به ده زده اند

چشمهای خراب ِ آبادی ...

نشئه ی خواب های مه زده اند


در ته درّه زوزه هایی هست ...

گرگ ها سر بر آسمان دارند

طـَــمع شوم پوزه هایی هست...

گوسفندان ِ ما نشان دارند !


گرگ ها ، گرگ های تکراری

برّه ها ، برّه های پرواری

قصه ها ، قصه های هر باری :

سفر یک الاغ عصّاری!


دودِمان رفته تا فلک ، به درک !

بوی گندیدن نمک ، به درک  !

بغض هامان ترک ترک ، به درک !

جلد تاریخمان کپک ، به درک !


وقت ِ سنگین ِ خواب ِ آبادیست ...

جوّ نامردمی کمی عادیست

نیشها را به خون گــــره زده اند

وحشی ِ گرگ ها به ده زده اند...


شهرام . ع

پا نوشت :

طبق عادت سنوات گذشته گاهی در لینکدانی اینجا تجدید نظر می کنم که این مساله ی نه چندان خوشایند ، به دلایلی منطقی و البته نگفتنی صورت می گیرد ! پر واضح است جبران این تجدید نظر در وبلاگ قرینه مطلوب خواهد بود .


+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388  توسط شهرام ع  | 

جسد هنوز گرم بود، که گروهبان "مونتانا"، گزارش تلفنی یک قتل معمولی را به اطلاع بازرس می رساند .

"سیندی" که از صدای کوبیده شدن گوشی به روی تلفن و تکان ناشی از بلند شدن بازرس از روی تخت عصبی شده بود، با غرغری زیر لب ، پتو را به خود پیچید و به سمت کاغذ دیواری همرنگ با پرده ی به یک سو دسته شده ی جلوی پنجره، که با هوای غریبه ی بیرون فقط یک شیشه ی بخار گرفته فاصله داشت چرخید . و از آن زاویه ی بسته، جستجویی عبث را برای کشف منظره ی مکرر و خاموش بیرون شروع کرد .
ساختمان بلند و خاکستری آن سوی خیابان، با آن پنجره ی گرد زیر شیروانی اش که همیشه با لجاجت نیمه باز بود، و تیرچراغ همین سمت خیابان ، که حالا داشت روی شبنم های شیشه، سوسوی زردش را می پاشید ، و البته چهره ی جذاب دخترک توی شیشه ، تکراری ترین مکاشفه های لحظه های کنار پنجره ی سیندی بود، که اینک از پس تاری این شیشه دیده نمی شد !
تکاپوی خزنده ی بازرس در تاریکی اتاق ، آنقدر برای سیندی بی اهمیت می نمود که او را از پرورش وسوسه ی کودکانه اش، برای کشیدن یک نقاشی بر روی بخار شیشه باز ندارد .
نشست و دستش را به سمت شیشه برد و در این مسیر کوتاه ، به خاطر آورد که ساعت یازده باید برای پروی لباس مهمانی، به خیاط خانه ی "سوزی" برود. و ازاینکه ناچار بود کنایه های غیر قابل تحمل او را در مورد کوچکی اندازه ی سینه هایش تحمل کند بر خود لرزید ، گویی که باورش بشود هنوز بالغ نشده ! و با تردید، انگشت کشیده ی دست ظریف و استخوانی و جوانش را روی پوست عرق کرده و سرد ساعت های اول بعد از نیمه شب یک شب کش دار کشید و در همان ابتدای راه، وسوسه کودکانه اش را به دایره ای توپر، که روزنه ای به جهان تکراری و اینبار خیسش باز می کرد، تغییر داد .بیگاهی نیمه شب هنوز بی کسی خیابان را به رخ می کشید، و بریده ی سیاه بی ستاره ی آسمان ،از بین ساختمانهای دو سمت، به سختی انعکاس خودش را در خیسی خیابان می دید .
زمین شهر سنگین تر از همیشه ، زیر فشار سرمای روی سینه اش نفس می کشید . و بخار نامطبوع نفسهایش از دریچه های فاضلاب بیرون میزد .  و حالا چشمهای خاکستری سیندی ، که همیشه در جلوی آینه مایه ی مباهات او بود ، سرمای ماسیده بر سنگفرش خیابان را لمس می کرد.
(...)
سیندی که عادت نداشت به چیزی عمیقا فکر کند ، گوشهایش را به صدای چکیدن ثانیه های ساعت آونگ داری سپرد، که شتک هایش بر سکوت اتاق با هر قطره  برجسته تر می شد . و دقایقی نگذشت که صدای تراش خورده ی جا افتادن خشاب کلت "11-19" و نقره ای بازرس ، که آخرین نشانه ی آماده شدن او برای خروج از خانه بود ، یک بار دیگر سیندی را از غوطه خوردن در افکار ریز و درشت و غالبا دلخواهش بازداشت .
افکاری که در انبوه آنها ، ممکن بود گاهی بازرس هم میانشان باشد .
در تاریک و روشن اتاق - که در آن لحظه ی بیرنگ بیشتر به نظرش سیاه و سفید می آمد- با نگاهی خالی، که حتی خداحافظی را هم نمی شد از آن خواند ، مسیر گامهای بازرس را تا نزدیکی های در بدرقه کرد و در ادامه به سقف نگریست و خود را برای فرو رفتن در بسترش آماده کرد .
باز و بسته شدن در ورودی آپارتمان و تلاش سیندی برای پوئیدن نقطه ای گرم در آغوش بسترش ، آخرین حوادث خانه ی بازرس ، در اولین ساعات بعد از یک قتل معمولی بود.

***

در راهروی منتهی به راه پله ی بلوکی که آپارتمان نقلی بازرس در آن قرار داشت ، موش نسبتا بزرگی که در حال جویدن تکه نان ِ سوخاری خوشبویی- که مادام "کاتلی" مهربان برایش گذاشته بود- بود ، با نزدیک شدن هیولای سایه ای ، بنای جیغ کشیدن گذاشت . بعد از ثانیه هایی بلند بلند جیغ کشیدن ، گویی که اولین بار است انعکاس صدای خودش را در فضایی وسیع تر از تونل کشیهای موشها بشنود ، بعد از یک کشف بزرگ یعنی فرار نکردن موقع احساس خطر ، سکوت کرد و از روی عادت ، بینی اش را بالا گرفت و شروع به بوئیدن سایه ای که حس کرده بود کرد . نزدیک شدن کفشهای واکس خورده و مشکی بازرس که مثل دو کشتی ، دکل تنومند بازرس را به جلو می راند ، باز هم غریزه ی فرار را در حیوان تقویت می کرد . اما موش که دیگر تسلیم آن تجربه ی فرار ناپذیر شده بود ، وقتی نسیم سرد و خوشبوی گذر بازرس را - که تا مغز استخوانش راه می یافت - در لابه لای سیبیل هایش حس کرد ، بی آنکه به دور شدن گام های مزاحم و تله موشی که با ولع انتهای ران و دمش را گاز گرفته بود توجهی کند ، ادامه ی صبحانه اش را جوید ...


شهرام . ع - مقدمه ی رومان کوتاه " سوت بزن بازرس! "

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388  توسط شهرام ع  | 


اصرار میکنی که نه ! خسته نیستی !
چون خوانده ای، گرگ را در درون من
هی ترس خواب می چکد از چشمهای تو ...
هی پرت می شوی ، با سر درون من

من منتظر، مثل تمامی شعـــــــــــــرهام
آغاز یک غزل تو بیایی سراغ من .
یک حسّ ِ خیس و مسخ شدن زیر نور ماه
یک آرزو ... که باز شوی همچراغ من

امشب برای شعر شدن گـُر گرفته ای .
شب درتب ِ نگاه تو بیگاه تر شده ...
با من بگو که از شب من خسته نیستی !
گرگ از هوای توست ، گمراه تر شده

هر شب قلم میزنم از نو فــَـســـــــانه را ...
تا میرسم به قصه ی گرگی که مست شد
آنقدر، عاشقانه غزل شانـــــــــــــه کــــرد تا ...
در کوچه باغ موی تو او شب پرست شد .

این گرگ مست از که بپرســـــد نشانه را...
از جای خالی ات که پر کرده  خانـــــــه را ...
تکرار میکنم تو را ، شب ، و شانه را ...
از نو قلم می زنم امشب ، فسانه را ...

باشد "عروسکم" ، تو که خسته نیستی !
عین عروسکت ، که پلک "هَم" نـزاشــــته !!
(تا تو به خواب می روی و... من بمانم و ...
گرگی که از کــرّه گی اش دُم نداشته ! )




+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388  توسط شهرام ع  | 


برای کسی که گرمی عشق را در من آمیخت...


هوایــی در هوای خـــانه پر زد

که "آرام" از شبِ ویرانـــــه پر زد
نگاهی از دلم چیــزی ندزدیـــد
نــــگاه آخــــــرم دزدانــه پر زد

نگاه رفتنــش را خـــواب دیــدم
کمی ساکت تر از پروانه پر زد
همان خوبی که با من آشنا بود
غریبـــی آمد و بیگانــــه پر زد

"همیشـه مستی ام" از جام لبهاش
حقیقت بود یا افسانه ، پــــر زد
که در هشـــــیاریم صد بار دیدم
شــراب از جام او مستانه پرزد

هوای مرغ عشـــق و فال حافظ
و زنــــدانی  برای دانــه پر زد
که تا گفتی چرا تنهاست این مرغ
قفـــس افتاد و آن دیوانه پر زد


شهرام - جایی دور از همه ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388  توسط شهرام ع  | 

نمےدانم به چند تا بلای نسیه باج مےدهے؟!

هر روز صبح ، با بلازده ترین دشت ِ دیروزت ...
که آن را سخاوتمندانه مےچپانے توی دهان صندوق صدقاتے که هنوز دست ها زیر چانه...
تو فکر مےکنے ، که شاید به رفتن فکر مےکند ...
و چنان این کار را با ایمان انجام مےدهے که انگار اصلا نمےترسے ...
 صندوق صدقاتے که هیچ وقت قسم نخورده اگر برود ،
از جای پایش شهر را "گاز" نگیرد ، مبادا دستت را "گاز" بگیرد!

                 و لحظاتے بعد ، که لحظاتیست رفته ای ...
                 فقط گوشه ای از پرسپکتیو یک بلواری ...
                 که هر چه به افق بروی نقطه تر مےشوی !
                 و حتے اینکه بدانے :
                 " تعداد جدولهای سیاه این بلوار، یکے بیشتر است"
                 هم ...

                 پرسپکتیو بلوار را تغییر نمےدهد !

شهرام - سکانس های رئال .


پی نوشت :
پرسپکتیو - فاصله ی صندوق های صدقات - طول گامهات تا افق ؟! 
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388  توسط شهرام ع  |