از عشق ...
به ساعتش نگاه کرد . چیزی کمتر از 15 دقیقه به قرار ملاقات باقی بود . دوباره از پنجره ی تاکسی به ادامه ی پیاده روی شتابزده برگشت . احساس خوبی داشت ، خیلی وقت بود که گمشده ای داشت و حالا انگار پیدایش میکرد .
روی چمن ها و سنگفرشهای پارک هم دیگر اثری از بال های سفید پروانه ها نیست .اما هنوز یک پروانه بالای بلندترین سرو پارک نشسته و گاهی بالهای رنگی اش را باز و بسته میکند .
او تنها شاهدی است که هزاران پروانه را اطراف یک تاکسی که دور میشد دیده است !****
شهرام .ع - گروهان چهارم شیمیایی
پ . ن :
نیستم !
- به نیایــــــش !

اینجا هفت - صد است (هرجا که زیبای خفته اش ، اشتران کوه باشد .)
..................................................................................................................................
پا نوشت ها :

چی بگم از این روزهای که هر چی بیشتر جلو میرن ، بیشتر به مقدس نبودنشون پی میبرم ؟
شاید از خیلی از دو میلیون سربازی که در حال خدمت هستن وضعم بدتر باشه ...
اما از خیلی هاشونم وضعم بهتره و برای همین شکایت نمی کنم از نبودن خیلی چیزا ...
از همه ی دوستانی که این مدت کامنت گذاشتن تشکر میکنم و معذرت می خوام برای نکشیدن حوصله ی به روز رسانی و سر زدن و پاسخ دادن و ...
ملالی نیست اما اینجا همه چیز می خشکد !
روی این لحظه های اجبارن !
چشم های خدا نمیتابد ...
هر شب ابنجا به یاد صبح شدن
برجکی ایستاده میخوابد ...
روزها میروند و مائیم و ...
تخت های همیشه آماده !
شعر مرگ است و قهوه ی باروت ...
فالمان روی پوکه افتاده !
میروم با ستاره در دژ شب
روی یک شانه سخت می میرم !
پشت دیوارهای تاریکم
باز آهنگ نور میگیرم ؟!
ناکجا آباد سفلی - گروهان پنجم - اوردونانس
ستوان سوم پیاده !
شهرام . ع
می گذاری دوباره گرم شوند ...
با تب دست هام ، دستانت
می گذاری...و باز می شکند
ساغر نو عروس چشمانت
گونه های تو باز شور شوند
غصه هامان که نبش گور شوند
دو شبح بی اراده آمده اند...
دو شبح بی اراده دور شوند ؟
"من" به یک خستگی سفر بکند
"تو" ازآن سادگیش برگردد
"من" به "تو" ناگزیر برگردد
"تو" به "من" عازم سفر گردد
مانده در لحظه های تکراری
"من" و "تو" تا دقیقه ی آخر
"تو" به ته مانده های "من" برسد
"من" به یک جای خالی دیگر...
می گذاری دوباره گرم شوم؟!
دست ها را به دست من بدهی...
دستهایم بهانه می خواهند
به تب دستهام تن بدهی ...
تازگیهای یک بهار از تو
خستگی های صد خزان از من
یک خیابان خیس و رام از تو
قد یک چتر آسمان از من ...
پا نوشت فراموش نشود :
معذرت خواهی کردن برای اطلاع رسانی نکردن !
وقت ِ سنگین ِ خواب ِ آبادی ...
وحشی ِ گرگ ها به ده زده اند
چشمهای خراب ِ آبادی ...
نشئه ی خواب های مه زده اند
در ته درّه زوزه هایی هست ...
گرگ ها سر بر آسمان دارند
طـَــمع شوم پوزه هایی هست...
گوسفندان ِ ما نشان دارند !
گرگ ها ، گرگ های تکراری
برّه ها ، برّه های پرواری
قصه ها ، قصه های هر باری :
سفر یک الاغ عصّاری!
دودِمان رفته تا فلک ، به درک !
بوی گندیدن نمک ، به درک !
بغض هامان ترک ترک ، به درک !
جلد تاریخمان کپک ، به درک !
جوّ نامردمی کمی عادیست
نیشها را به خون گــــره زده اند
وحشی ِ گرگ ها به ده زده اند...
شهرام . ع
پا نوشت :
طبق عادت سنوات گذشته گاهی در لینکدانی اینجا تجدید نظر می کنم که این مساله ی نه چندان خوشایند ، به دلایلی منطقی و البته نگفتنی صورت می گیرد ! پر واضح است جبران این تجدید نظر در وبلاگ قرینه مطلوب خواهد بود .

جسد هنوز گرم بود، که گروهبان "مونتانا"، گزارش تلفنی یک قتل معمولی را به اطلاع بازرس می رساند .
"سیندی" که از صدای کوبیده شدن گوشی به روی تلفن و تکان ناشی از بلند شدن بازرس از روی تخت عصبی شده بود، با غرغری زیر لب ، پتو را به خود پیچید و به سمت کاغذ دیواری همرنگ با پرده ی به یک سو دسته شده ی جلوی پنجره، که با هوای غریبه ی بیرون فقط یک شیشه ی بخار گرفته فاصله داشت چرخید . و از آن زاویه ی بسته، جستجویی عبث را برای کشف منظره ی مکرر و خاموش بیرون شروع کرد .
ساختمان بلند و خاکستری آن سوی خیابان، با آن پنجره ی گرد زیر شیروانی اش که همیشه با لجاجت نیمه باز بود، و تیرچراغ همین سمت خیابان ، که حالا داشت روی شبنم های شیشه، سوسوی زردش را می پاشید ، و البته چهره ی جذاب دخترک توی شیشه ، تکراری ترین مکاشفه های لحظه های کنار پنجره ی سیندی بود، که اینک از پس تاری این شیشه دیده نمی شد !
تکاپوی خزنده ی بازرس در تاریکی اتاق ، آنقدر برای سیندی بی اهمیت می نمود که او را از پرورش وسوسه ی کودکانه اش، برای کشیدن یک نقاشی بر روی بخار شیشه باز ندارد .
نشست و دستش را به سمت شیشه برد و در این مسیر کوتاه ، به خاطر آورد که ساعت یازده باید برای پروی لباس مهمانی، به خیاط خانه ی "سوزی" برود. و ازاینکه ناچار بود کنایه های غیر قابل تحمل او را در مورد کوچکی اندازه ی سینه هایش تحمل کند بر خود لرزید ، گویی که باورش بشود هنوز بالغ نشده ! و با تردید، انگشت کشیده ی دست ظریف و استخوانی و جوانش را روی پوست عرق کرده و سرد ساعت های اول بعد از نیمه شب یک شب کش دار کشید و در همان ابتدای راه، وسوسه کودکانه اش را به دایره ای توپر، که روزنه ای به جهان تکراری و اینبار خیسش باز می کرد، تغییر داد .بیگاهی نیمه شب هنوز بی کسی خیابان را به رخ می کشید، و بریده ی سیاه بی ستاره ی آسمان ،از بین ساختمانهای دو سمت، به سختی انعکاس خودش را در خیسی خیابان می دید .
زمین شهر سنگین تر از همیشه ، زیر فشار سرمای روی سینه اش نفس می کشید . و بخار نامطبوع نفسهایش از دریچه های فاضلاب بیرون میزد . و حالا چشمهای خاکستری سیندی ، که همیشه در جلوی آینه مایه ی مباهات او بود ، سرمای ماسیده بر سنگفرش خیابان را لمس می کرد.
(...)
سیندی که عادت نداشت به چیزی عمیقا فکر کند ، گوشهایش را به صدای چکیدن ثانیه های ساعت آونگ داری سپرد، که شتک هایش بر سکوت اتاق با هر قطره برجسته تر می شد . و دقایقی نگذشت که صدای تراش خورده ی جا افتادن خشاب کلت "11-19" و نقره ای بازرس ، که آخرین نشانه ی آماده شدن او برای خروج از خانه بود ، یک بار دیگر سیندی را از غوطه خوردن در افکار ریز و درشت و غالبا دلخواهش بازداشت .
افکاری که در انبوه آنها ، ممکن بود گاهی بازرس هم میانشان باشد .
در تاریک و روشن اتاق - که در آن لحظه ی بیرنگ بیشتر به نظرش سیاه و سفید می آمد- با نگاهی خالی، که حتی خداحافظی را هم نمی شد از آن خواند ، مسیر گامهای بازرس را تا نزدیکی های در بدرقه کرد و در ادامه به سقف نگریست و خود را برای فرو رفتن در بسترش آماده کرد .
باز و بسته شدن در ورودی آپارتمان و تلاش سیندی برای پوئیدن نقطه ای گرم در آغوش بسترش ، آخرین حوادث خانه ی بازرس ، در اولین ساعات بعد از یک قتل معمولی بود.
***
در راهروی منتهی به راه پله ی بلوکی که آپارتمان نقلی بازرس در آن قرار داشت ، موش نسبتا بزرگی که در حال جویدن تکه نان ِ سوخاری خوشبویی- که مادام "کاتلی" مهربان برایش گذاشته بود- بود ، با نزدیک شدن هیولای سایه ای ، بنای جیغ کشیدن گذاشت . بعد از ثانیه هایی بلند بلند جیغ کشیدن ، گویی که اولین بار است انعکاس صدای خودش را در فضایی وسیع تر از تونل کشیهای موشها بشنود ، بعد از یک کشف بزرگ یعنی فرار نکردن موقع احساس خطر ، سکوت کرد و از روی عادت ، بینی اش را بالا گرفت و شروع به بوئیدن سایه ای که حس کرده بود کرد . نزدیک شدن کفشهای واکس خورده و مشکی بازرس که مثل دو کشتی ، دکل تنومند بازرس را به جلو می راند ، باز هم غریزه ی فرار را در حیوان تقویت می کرد . اما موش که دیگر تسلیم آن تجربه ی فرار ناپذیر شده بود ، وقتی نسیم سرد و خوشبوی گذر بازرس را - که تا مغز استخوانش راه می یافت - در لابه لای سیبیل هایش حس کرد ، بی آنکه به دور شدن گام های مزاحم و تله موشی که با ولع انتهای ران و دمش را گاز گرفته بود توجهی کند ، ادامه ی صبحانه اش را جوید ...
شهرام . ع - مقدمه ی رومان کوتاه " سوت بزن بازرس! "

اصرار میکنی که نه ! خسته نیستی !
چون خوانده ای، گرگ را در درون من
هی ترس خواب می چکد از چشمهای تو ...
هی پرت می شوی ، با سر درون من
من منتظر، مثل تمامی شعـــــــــــــرهام
آغاز یک غزل تو بیایی سراغ من .
یک حسّ ِ خیس و مسخ شدن زیر نور ماه
یک آرزو ... که باز شوی همچراغ من
امشب برای شعر شدن گـُر گرفته ای .
شب درتب ِ نگاه تو بیگاه تر شده ...
با من بگو که از شب من خسته نیستی !
گرگ از هوای توست ، گمراه تر شده
هر شب قلم میزنم از نو فــَـســـــــانه را ...
تا میرسم به قصه ی گرگی که مست شد
آنقدر، عاشقانه غزل شانـــــــــــــه کــــرد تا ...
در کوچه باغ موی تو او شب پرست شد .
این گرگ مست از که بپرســـــد نشانه را...
از جای خالی ات که پر کرده خانـــــــه را ...
تکرار میکنم تو را ، شب ، و شانه را ...
از نو قلم می زنم امشب ، فسانه را ...
باشد "عروسکم" ، تو که خسته نیستی !
عین عروسکت ، که پلک "هَم" نـزاشــــته !!
(تا تو به خواب می روی و... من بمانم و ...
گرگی که از کــرّه گی اش دُم نداشته ! )
برای کسی که گرمی عشق را در من آمیخت...
هوایــی در هوای خـــانه پر زد
که "آرام" از شبِ ویرانـــــه پر زد
نگاهی از دلم چیــزی ندزدیـــد
نــــگاه آخــــــرم دزدانــه پر زد
نگاه رفتنــش را خـــواب دیــدم
کمی ساکت تر از پروانه پر زد
همان خوبی که با من آشنا بود
غریبـــی آمد و بیگانــــه پر زد
"همیشـه مستی ام" از جام لبهاش
حقیقت بود یا افسانه ، پــــر زد
که در هشـــــیاریم صد بار دیدم
شــراب از جام او مستانه پرزد
هوای مرغ عشـــق و فال حافظ
و زنــــدانی برای دانــه پر زد
که تا گفتی چرا تنهاست این مرغ
قفـــس افتاد و آن دیوانه پر زد
شهرام - جایی دور از همه ...

نمےدانم به چند تا بلای نسیه باج مےدهے؟!
هر روز صبح ، با بلازده ترین دشت ِ دیروزت ...پرسپکتیو بلوار را تغییر نمےدهد !
شهرام - سکانس های رئال .